تبليغاتX
..::. Boomak .::..

[ Home | Archive | Email ]                                                          بومک                                                           Back <       > Next 


 
الا ای پیر فرزانه مکن عیبم ز میخانه

که من در ترک پیمانه دلی پیمان شکن دارم .

 [  Link  ]   سه شنبه 1389/10/07 | راضیه | 

من هیچ نیستم جز تکرار حرف ...

هر روز تکرار می کنم و به پایان می رسانم ...

 [  Link  ]   دوشنبه 1389/06/29 | راضیه | 

دلم مستی و خورشید آرزوی همایون می خواهد ...

 [  Link  ]   دوشنبه 1389/05/25 | راضیه | 

من
پري كوچك غمگيني را
مي شناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد
و دلش را در يك ني لبك چوبين
مي نوازد آرام،آرام
پري كوچك غمگيني
كه شب از يك بوسه مي ميرد
و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد .

" فروغ "

 [  Link  ]   پنجشنبه 1389/04/10 | راضیه | 

حرفی به من بزن

آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد

جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد ؟

 [  Link  ]   پنجشنبه 1389/02/09 | راضیه | 

قصد من فریب خودم نیست ، دل پذیر !

قصد من

فریب خودم نیست .


اگر لب ها دروغ می گویند

از دست های تو راستی هویداست .

و از دست های توست که سخن می گویم .


دستان تو خواهران تقدیر من اند .

از جنگل های سوخته از خرمن های باران خورده سخن می گویم

من از دهکده ی تقدیر خویش سخن می گویم .


بر هر سبزه خون دیدم در هر خنده درد دیدم .

تو طلوع می کنی من مجاب می شوم

من فریاد می زنم

و راحت می شوم .


قصد من فریب خودم نیست ، دل پذیر !

قصد من

فریب خودم نیست .


تو این جایی و نفرین شب بی اثر است .

در غروب نازا ، قلب من از تلقین تو بارور می شود .

با دست های تو من لزج ترین شب ها را چراغان می کنم .


من زنده گی را خواب می بینم

من رویاهای ام را زنده گی می کنم

من حقیقت را زنده گی می کنم .


از هر خون سبزه می روید از هر درد لبخنده یی

چرا که هر شهید درختی ست

من از جنگل های انبوه یه سوی تو آمدم

تو طلوع کردی

من مجاب شدم

من غریو کشیدم

           و آرامش یافتم .


کنار بهار به هر برگ سوگند خوردم

و تو

        در گذرگاه های شب زده

عشق تازه را اخطار کردی .


من هلهله ی شب گردان آواره را شنیدم

در بی ستاره ترین شب ها

لبخندت را آتش بازی کردم 

و از آن پس

قلب کوچه خانه ی ماست .


دستان تو خواهران تقدیر من اند .

بگذار از جنگل های باران خورده از خرمن های پر حاصل سخن بگویم .

بگذار از دهکده ی تقدیر مشترک سخن بگویم .


قصد من فریب خودم نیست ، دل پذیر !

قصد من

فریب خودم نیست .


شاید بهار بهانه ام باشد برای دوباره نوشتنت .




 [  Link  ]   سه شنبه 1388/12/25 | راضیه | 

میتوان همچون عروسک های کوکی بود ...

 

 [  Link  ]   سه شنبه 1388/03/26 | راضیه | 

بهانه هایم برای نوشتن .... لبخند هایم و بلند بلند خندیدن هایم به همه ی گذشتن ها

 و گذشتن هایم ....

ثانیه ها و لحظه ها ....

خداوندی که نعمت امید و باور را در ما زنده نگه داشته ...

خواستن هایش و حکمت هایش....

برای همه ی نا شاکر بو دن هایم .

 [  Link  ]   شنبه 1388/02/12 | راضیه | 

تو از چیزهایی با من سخن می گویی که در تمام عمر بی پایانم نیافته ام و نخواهم یافت .

پ ن : برای تو .... برای خنده ها و شادی هایت که همه و همه را دوست می دارم حتی در در لحظه های غم .

 [  Link  ]   شنبه 1387/09/02 | راضیه | 

روزهای جدید همراه با فکرهای جدید یکهو و ناگهان بر سرم آوار شدند و مرا سخت غافلگیر کردند.

آسمان ابر ... دلم طوفان ... و چشمانی بارانی ...

" به پایان فکر نکن... اندیشیدن به پایان هر چیز شیرینی حضورش را تلخ می کند. بگذار پایان تو را غافلگیر کند درست مانند آغاز "

و با نگاهی جدید نگاه ها کردم و هیچ وقت نخواسته ام که چیزی عوض شود .همیشه عاشق ثابت ماندن بوده ام . همیشه یک جور ...همیشه یک طور ...

عوض شدن ها مرا سخت دلتنگ می کنند ...( می دونی دلتنگی ها هست ولی اینا جزءی از زندگی هستن .باید پیش رفت. تا خدا چی بخواد راضی ام به رضاش ) .

و این تغییر کردن ها ...

آره راضی ام به رضایش . اگرچه لحظه هایی غافل بودم ولی یقین دارم که همیشه حضور داشت .

چقدر خوب است که ایمانمان را باور داشته باشیم و باور کردن باور هایمان را .

خود را فراموش نکنیم و هیچ وقت یادمان نرود که هستیم و برای چه هستیم .

خدایا خالصانه ترین شکر گذاری ام برای تو ...

 

 [  Link  ]   چهارشنبه 1387/07/17 | راضیه | 

Search Engine Optimization

copyright 2006-2007 Benyamin All rights reseved ©